بازهم بچه های نازنین ما...
علی درپارک یه روز جمعه که هوا عالی بود .
رفته روی سرسره ایستاده انگار اورست را فتح کرده...![]()

ایدا درحال بازی با خودش و البته رختخواب و هرچی گیرش بیاد...![]()

آیدا ایستاده ..........................![]()

این روزها خانوم کوچولو هنرهای جدیدی داره رو می کنه![]()
..
یه روز که از اداره آمدیم برای من که نه برای بابایی
یه دفعه و بی مقدمه شروع کرد به دست زدن ...![]()
![]()
وقتی که بگین آیدا نه نه نه! اونم سرشو تکون می ده یعنی نه.!!!!![]()
![]()
تازگی هم وقتی بگم الو هرچی دم دستش باشه از نمکدون و کنترل تا عروسک و اگر هیچی هم نباشه دستش رو می بره کنارگوشش و :« آآآآآآآآ......» مثلا داره حرف می زنه![]()
![]()
![]()

وقتی دندونش نیش زده بود ![]()
![]()
![]()
![]()

وقتی باداداش علی مشغول بازی اند![]()
![]()
![]()

ایدا خانوم زیر میز![]()
![]()
.....................


وقتی خانوم خانوما می خواهد همه چیزو بخوره![]()
حتی اسباب بازیها رو![]()
![]()

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



بازهم بچه های نازنین ما...
