ماجرای خرید ما...
ایدا خانوم هم دیگه از همون موقع پرو حس مالکیت نسبت به لباسهای پرو شده بهشون دست می داد و اجازه نمی دادن خانم فروشنده لباسها را تا کنه و بذاره سرجاش و مرتب جیغ بنفش می کشید که :آیدائه،آیدائه!!!یعنی اینا مال ایدائه ![]()
فکر کنم اخرهم نفهمید چی به چی شد و کی به کی شد. شب که از خرید برگشتیم رفتیم خونه بابابزرگ بچه ها و اونجا دوتایی حسابی فضولی کردن واسه همین شب توراه برگشت به خونه خانوم خانوما خوابیدن .
صبح بالاخره لباسهاشونو دیدن و با همون زبونی که فقط برای مامانی قابل درکه فرمودن : مامان لباسهامو تنم کن می خوام ببینم چجوریه و به بابا و علی نشون بدم ![]()
چقدر بچه ها زود بزرگ می شن. ایدا بعد از پوشیدن لباسهای نو رفته بود جلوی بابایی و غمزه می اومد حسابی.
بابایی هم که دلش غنج می رفت برای عشوه های دخملی هی قربون صدقه اش می رفت و این شد که ناگهان علی اقا هم با لباسهای نو و کفش پوشیده و حتی جوراب به پا امد جهت ادای غمزه برای بابایی ...![]()
حالا یکی بیاد این لباسها را از تن ایدا در بیاره مگه می ذاره؟؟؟!!!!!![]()



ماجرای خرید ما...
